دل زدن به دریای زندگی...

خاطره ها ؛در گذرگاه زمان؛ خیمه شب بازی دهر؛ با همه تلخی و شیرینی خود می گذرند ؛عشق ها می میرند؛رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می مانند

 
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧  کلمات کلیدی:

یک ترم گذشت...خیلی سخت بود..دلقک(این شکلک انتخاب پسرک بود)

پسرک کمی تا قسمتی با سواد شده است.

و اینکه:

از آخرین پست که  ثبت نام اولیه ی حج بود و امروز که باید بگم جز صد الویت اول بودیم و ان شاالله جز گروه های سال 93 یا 94.

------------

بعد از چند ماه ننوشتن این تنبلی و نیومدن حرف با وجود یک دنیا حرف طبیعیه نه؟

فکر می کردم هر روز بتونم و بیام شده چند خط از محیط جدید تحصیلی و اینکه چجوریاست بنویسم..اما نشد که بشه.

...........................

یه قندعسلانه کوچولو هم بنویسم برم:

ج یاد گرفتند.دیدم تو دفترش نوشته:اسبناج(اسفناج).خواستم عکس بندازم نگذاشت.حالا باید یواشکی بندازم.چشمک

یا چند روز پیش می گه:

مامان یکی از بچه ها امروز آلوببرا آورده بود سر کلاس(برای درس علوم).

چند روز قبل ترنیشخند: مامان چرا هروقت بارون بیاد این آنتن جیجیتال قطع میشه؟